العلامة المجلسي (مترجم :كمره اى)

173

بحار الأنوار (ج54) (آسمان و جهان) (فارسى)

يحيى فرمود : من با خدا عهد مىكنم كه ديگر سير نخورم تا او را ملاقات كنم . ابليس گفت : من هم با خدا عهد مىكنم كه بمسلمانى اندرز ندهم تا بميرم . از نزدش بيرون شد و ديگر به دو باز نگشت . 71 - اين خبر را از غور الامور ترمذى بسندى آورده نزديك بدان چه گذشت تا آنجا كه گويد - يحيى فرمودش اى ابا مرّه ، نامش حارث است و كنيه‌اش ابا مره و خدايش ابليس ناميد چون در روز سجده بر آدم عليه السّلام از هر نيكى رفته شد ( و در بيان حاجت يحيى گفته ) من دوست دارم ترا در صورت و آفرينشت بينم و دامها كه بدانها مردم را هلاك كنى به من بنمائى . ابليس گفت : كار بزرگى از من خواستى كه مرا در تنگنا گذاشتى و كارم را مشكل كردى ولى تو نزد من عزيزترى از اينكه تو را رد كنم و نيازت را بر نياورم ولى ميخواهم تنها مرا بينى و كسى جز خودت نباشد براى فردا روز بر آمده وعده گذاشتند و با اين وعده از نزد آن حضرت رفت ، و فردا همان ساعت برابرش ايستاده بود ، و به او بيك كار خدائى بزرگ نگاه كرد . چهره‌اى مسخ شده وارونه و زشت هراسناك و بد ، تنى چون تن خوكان ، و چهره چون ميمونها ، شكاف چشمش بدرازا شكاف دهانش بدرازا تا برابر سرش و دندانهاش همه يك استخوان بىچانه و بىريش ، موى سرش اندك روئيده بسوى بالا و وارونه ، با چهار دست دو در شانه و دو در پهلوها ، انگشتان پاهاش بدنبال و پاشنه‌هاش به جلو و دستش داراى شش انگشت ، گونه‌اش سفت و صاف ، دو سوراخ بينى او بسوى آسمان و نوكى داشت چون نوك پرنده ، چهره‌اش بسوى پشت ، دو چشمش اعمش و لنگ و چوله ، داراى دو بال و پيراهنى داشت بالا زده كه رويش زنارى بسته بود و چند كوزه خرد بكمربندش آويخته بود و كنار پيراهنش رشته‌ها آويزان بودند در هر رنگ از سفيد و سياه و سرخ و زرد و سبز و زنگ سطبرى بدست داشت و خودى بر سر كه بر قله‌اش آهن درازى سر بر گشته آويزان بود .